|
زندگی یعنی عشق یعنی فرو رفتن در ابی که نمی دانی عمق ان چه قدر است
|
ببخشید اگه حرفام ناراحتتون می کنه.

یادتون هست وقتی کوچیک بودیم ، وقتی صدای مامانو می شنیدیم که صدامون می زنه، از روی شیطنت هم که شده خودمونو یه گوشه دور از چشمش پنهون می کردیم تا مامان بیشتر صدامون کنه؟
تا وقتی که بزرگتر شدیم و دل به کسی دادیم، برای اینکه بدونیم اونم دلشو به ما داده ، چند بار جواب تلفنشو نمی دادیم و قهرهای الکی می کردیم تا ببینیم دلش به تاپ تاپ می افته یا نه؟ معمولا وقتی چیزی رو گم می کنی سراسیمه دنبالش می گردی ، اگه خوب دقت کنی اون چیز بهت خیلی نزدیکه، اون قدر که از نزدیکی زیاد نمی تونی پیداش کنی ، چون همیشه فکر می کنی باید جاهای محال رو دنبالش بگردی حالا اون نزدیکمه و من چند روزیه که نمی بینمش ، احساسش می کنم ولی انگار دوست داره صداش کنم ، با صدای بلند بگم : خدایا کجایی که بهت احتیاج دارم ... خیلی ... خیلی ... نمی دونم چرا؟ ... دوباره این چراها اومد سراغم . خودت که می دونی؟ مگه نه؟ می دونی دارم از چی حرف می زنم؟ پس بیا و جواب چراهامو بده.



نمی دونم چند نفر هستن که کسی نیست بهشون بگه دوستت دارم نمی دونم چند نفر هستن که تو سرما ی زندگی کسی نیست که دست گرمشو بگیرن نمی دونم چند نفر هستن که کسی منتظر شون نیست نمی دونم چند نفر هستن که کسی بهشون فکر نمی کنه ولی فقط می خوام بگم منم یکی از اونا هستم
یکی از اونایی که کسی رو تو این دنیا ندارن
ولی من می گم همین کسی که داره تو کوچه با تمام توانش اکاردیون می زنه عاشقه چون الان تو خونه یا یه پدر و مادر پیر داره یا یه زن و بچه چشم به راه که انتظار دارن با دست پر برگرده خونه اونم به خاطر عشقی که نسبت به اونا داره میزنه و می خونه و میره به امید اینکه شاید یکی در خونشو باز کن و بهش یه ۵۰۰ بده و اون بتون چند تا نون و یه ذره پنیر بگیره.![]()
اگه دنیا اینقدر عوض نشده بود اگه اینقدر دلا سنگ نمی شد اگه دیوار بین همسایه ها بالا نمیرفت اون مو قع راحت تر می تونستیم با هم رابطه برقرار کنیم اون موقع راحت تر دست همو می گرفتیم اون موقع شاید یه همچین کسانی راحت تر زندگی می کردند
می ترسم اخر دیوارهای بین مون اینقدر بره بالا که حتی نشه اسمونو دیداون موقع باید چی کار کرد
( ( هیچ وقت یادمون نره که فقط ما نیستیم که حق زندگی داریم ))
خدای من یک سال گذشت
هر چه کردم دیدی و هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم
خدای من یک سال گذشت
هراسان شدم پناهم دادی بیمار شدم شفاهم دادی
ارامش و امنیت که رسید طبیب و پناه را از یاد بردم
خدای من یک سال و چهار فصل و دوازده ماه پی تقدیری نیکو میگشتم
خدای من چگونه مرا دوست داری؟
چگونه است که رهایم نمی کنی؟
چگونه است که هرگزوهرگز از تو نا امید نمی شوم ؟
این چه رسم خدایی است؟
خدای من اوای ملکوتی یا مقلب القلوب و الابصار می اید
تو مرا می خوانی که بخوانمت؟
این منم با حسرت سال های رفته یا مدبر اللیل و النهار
این منم با هزاران امید به سال های پیش رو یا محول الحول و الاحوال
خدای من بندگی را بپذیر و التماس مرا بشنو حول حالنا حول حالنا حول حالنا
خدای من ارزویم چه شد؟الی احسن الحال
خوب من بوی عطر تحویل می اید
چه مبارک تقدیری