|
زندگی یعنی عشق یعنی فرو رفتن در ابی که نمی دانی عمق ان چه قدر است
|
من از پشت دیوار های شب گریخته ام
تا پوست خویش را لمس کنم
من از پشت لحظات انتظار گریخته ام
تا دیدن او را باور کنم
اما اما
نمی دانستم
در پشت این دیوارهای بلند
و پشت این دقایق
سیاهی
فریاد می کشد

تاحالا تنهایی راازعمق وجودت احساس
کرده ای؟
تنهایی که عشق را صدا می زنی.
و در عمق وجودت همدمی از بلور را تصور
می کنی.
ان گاه عشقت را می یابی و از ان لذت
می بری وغنیمت می شماری لحظه ها
یش را
انگاه دوباره تنها می شوی
اما این بار تنهایی را خواهانی
و درعمق تنهایی تنهااز وجودزیبایی لبریز
و به اوج می رسی.
ایا تا به حال تنهایی را حس کرده ای؟؟؟
حقیقت تلخ رو نوشیدی
و معنای دوری را عبوس ترین واژه ها یافتی
تو اکنون آن پروانه ای که بالهایش سوخته و کویری که
کاکتوس هایش را نوید باران می دهد.
الم یاس بر تمام سلول هایت سایه افکنده و نام اورا
که هر لحظه دور و نزدیک می شود با غمی که به هیچ چیز شبیه نیست
رنگ می کنی.
اینک می فهمی که زندگی را چه گران خریده ای و با چه عذابی قسط اش را می دهی.
تابلوی انتظارت مفهومی ندارد
و رنگ روغن هایش را باد شسته و برده
پری سپید آرزوهایت را باد با خود برد و گلهای بنفشه باغچه ات یکدست
سرود زردی را می خوانند زیرا
پیاله شراب حقیقت را ظرفی پر کرده و تو آن را نوشیدی ...
تا فردا
که فرصت بودن هست
تا فردا
که آینده دیری نیست
من آرامگاهی
برای خویشتن خواهم ساخت
و گلدسته ای
بر آن بقیه خواهم کرد
که بعد از مرگ
گنجشگان موذن
تکوین روزگار
دگر را
به من بشارت دهند.
ما سه شنبه اول خرداد واسه یکی بچه ها تولد گرفتیم . ولی روی کیک تولدش اسم سه نفر بود .خوب سپیده که تولدش بود بعد من و شهریار تصمیم گرفتیم اسم عرفانم بنویسیم چون اونم اول اردیبهشت تولدش بود و ما یادمون نبود . وقتی تو قنادی بودیم پویا گفت پس من چی منو یادتون رفت منم فروردین تولدم بود منم که حساس گفتم باشه خوب اسم تو رو هم می نویسیم اسم پویا هم نوشتیم تازه فروشنده از قیافه من خوشش اومد و به شمع همین جوری بهم داد. سپیده کلی قافلگیر شد عرفانم اصلا فکر نمی کرد اسم خودشم روی کیک باشه.
اینم عکس نی نی های تازه متولد شده( پویا و عرفان و سپیده ) دیدین چه کیک خوشگلیه
اینم یه جمع صمیمی دیگه( شهریار، سپیده ، عرفان ، خودم ، پویا ، الهام ) دیگه الان اثری از کیک نمونده راستی چندتا از بچه ها عکس نگرفتن مثل کوروش و امیر و کیان و تن ناز
اینم عرفان . یه ذره کیک مونده بود هی داشت با شهریار نقشه می کشید که تصورت کی بزنه شهریارم نامردی کردو وقتی حواسش نبود زد تو صورت خودش.
جای همتون خالی خیلی خوش گذشت .
گفتم بذار یه بار تو وبلاگم یه چیزه شاد بذارم تا افسردگی نگیرید
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود ، وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دل سوختگان قاضی نامم را بلنذ خواند و گنا هم را دوست داشتن تو اعلام کرد و پس محکوم شدم به تنهایی به مرگ.
کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام ذا بگویم و من گفتم به تو بگویند ... دوستت دارم
دیروز به یاد تو و اون عشق غم انگیز دوباره پیراهن سبزم رو پوشیدم و . . . تو آینه به صورت خودم خیره شدم . . . بند سرو رو باز کردم . . . موهام رو شونه هام ریخته شدن . . . سرمه ای به چشمام کشیدم . . . راستی خیلی شکستم . . . حیف تو نیست که باز به چشم های سیاهم خیره بشی و عکس خودت رو بر رخسارم ببینی . . . این موهای پریشون به چه دردی می خوره؟ راستی . . . اینم می دونی دیگه از عشق و امید بیم دارم ؟ یه روز دیگه هم بی تو گذشت . . . خدا رو شکر می کنم که نمی ذاره بترسم از شروع و ادامه روزها . . . از پشت میله های سرد و تیره خاک نگاه حسرت بار توست . . . متوجه می شی ؟ . . . نیازم رو می بینی؟ . . . بدون تو انتهای این جاده می رسه به خواب دریا . . . یادته . . . گفتم خدا نگهدار . . . که می میره بی تو رویا ها؟ . . .
چند روز دیگه تولد وبلاگمه نمی خواین بهم تبریک بگید؟![]()
به همین زودی یکسال دیگه هم گذشت و تنها چیزی که نمی شه احساس کرد گذشت زمانه
یا بهتر بگم مرگ زمان
اغلب دلم برایت تنگ می شود هر لحظه یک بار تنفست می کنم جای تعجب نیست یک دیوانه داره با تو حرف می زنه خودت قضاوت کن اول دیوانه نبود ولی حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی.
دیروز باران باریدو من به یاد تو و درس لطیف عصر هفت سالگی پشت پنجره ماندم تا او بیاید . آن وقت می گفتند او در باران آمد و من از آن وقت تا وقتی تو آمدی انتظارت را می کشیدم . بی آنکه بدانم گمشده ام کیست . دیروز هرچه نگاه پای پنجره ریختم او نیامد .
تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنه های زندگی اتراق کنی و بار تحملت را بر شانه های کوه بگذاری تا خستگی ات در برود. راستی چه حکمتی است که من بیشتر غروب ها دلم برای تو تنگ می شود نه فکر کنی خورشیدی نه عزیزم خورشید شبها می رود و گلهای آفتابگردان را به حال خودشان می گذارد . اما جالب است که تو مهتاب هم نیستی که روزها بری در حقیقت تو هیچ وقت نمی روی که بخوای بیای تو در قلب منی تا همیشه.