|
زندگی یعنی عشق یعنی فرو رفتن در ابی که نمی دانی عمق ان چه قدر است
|
اخرش من نفهمیدم که هر دلی دل نیست
یعنی اینو فهمیدم ولی فکر نمی کردم اونم از جنس سنگ باشه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سعی می کنم جمله ها با توجه به سنش ساده کنم بهش می گم: تو خیلی خوش شانسی چون خدا همیشه به تو توجه داره اون خیلی دوستت داره انقدر دوستت داره که مدام به تو فکر می کنه و دوست داره درس بخونی و به زندگی امیدوار باشی و همیشه ازش کمک بخوای
جرات نمی کردم سرم رو بلند کنم می ترسیدم دستم براش رو شده باشه ولی سرم رو بلند کردم . . .او داشت از پشت هاشور های نمناک چشم های زیباش منو نگاه می کردبغض کرد و با صدای گرفته گفت:راستی خدا دوستم داره؟ نزدیک بود گریه ام بگیره ولی جلوی خودمو رو گرفتم و با لبخند گفتم: اره خیلی خیلی
و او میرود . . .ه همین راحتی نمی دونم کارم درست بوده یا نه.حالا که به فال نگاه میکنم می بینم حتی یکی از جمله هایی را هم که براش خونده بودم تو کاغذ ننوشته شده![]()
![]()
![]()
![]()
سرودن اولین خط از شعر زندگی معنوی است
اولین فصل از کتاب داستان انسان علوی است.
ریسمانی است که ویرانی گذشته را با شکوه و جلال اینده پیوند می زند و خاموشی احساس را با ترانه هایش یکی می سازد .
شروع یک لرزش جادویی است که دو عاشق را از جهان و فضا و بعد جدا می سازد و به دنیای رویا و الهام می برد و شقایق را به شکوفه انار پیوند میدهد و او رایحه را به یکدیگر می امیزد تا روح سومی را خلق کند.
جای همتون خالیه نمی دونید چه قدر هوا خوبه نمی دونید چه قدر این جنگلها قشنگه
همه چیز سبز همه جا سبز و اسمان ابی هم بالای سرت. خلاصه همه رنگهای سرد و ارامش بخش اطرافتو پر کرده. فقط خودتی و خودت و یه عالمه درخت اونموقع بیشتر به خدا نزدیک می شی اونموقع بیشتر خدا رو حس می کنی.
سنگها همه با خزه پو شیده شده بودند حتی خیلی از درختها هم از ریشه تا اخرین شاخه سبز سبز شدن. وقتی لیز خوردم تازه متوجه زمین زیر پام شدم تازه دارم می فهمم زمین ما هم زنده است زمین ما بزرگترین عاشق زمین ما بزرگترین معلم عشق دنیاست می گین چرا؟ الان میگم چون این همه درخت ازش تغذیه می کنن و ریشه های بزرگشون رو توش سفت کردن چون از هر گوشه و کنارش مایه حیات از عمق وجودش می یاد بیرون چون همه چیز ما از اونه در حالی که ما هیچ سودی براش نداریم جز ازارش جز از بین بردنش راحت تر بگم ما مصرف کننده این کره خاکی هستیم دراین کره می کاریم و می بریم وخیلی کارا میکنیم چون نیاز داریم
بیایید فکر کنیم زمین زیر پامون زنده است بیایید فکر کنیم اونم نفس می کشه بذارید برای یک بار که شده جواب محبت ها شو بدیم برای یک بار که شده روش اروم راه بریم و پاهامونو نکوبیم شاید که جای پاهامون روی خاکش نمونه برای یک بارم شده کوهاشو صاف نکنیم برای یک بار هم شده به فکرش باشیم
منم دیگه باید اروم اروم بیام پایین ولی هرچی فکر می کنم می بینم اگه جای پامو روی خاکش محکم نکنم سالم نمی رسم پایین
او خوب می داند
او خوب می داند تو نیز به فردا می نگری
اواز باران در گوشت زمزمه می کند که ارام و بی صدا از شب بگذری و به فردا برسی
او خوب می داند تو سکوت شب نخواهی شکست تو به می نگری
اواز باران تو را می خواند که به رقص شعله های اتش بنگری و با او هم نوا شی
او شعله نهان تو را بهتر از تو می داند
اواز باران تو را به بازی نور فراسوی ابرها می خواند
او زلال نگاهت را خوب می د اند
اواز باران تو را به تپه های سرسبز علفزار و دیدن ذره ذره رشد چمن زار می خواند
او بلوغ تو را می فهمد
اواز باران تو را به فردا و فرداهای بعد می خواند او می داند که تو جز به فردا نمی نگری
پس با نام او بخوان بخوان اواز باران را اواز زندگی را اوایی که در من و تو هرگز خاموش نمی شود
بخوان اواز بودن اواز زندگی راز جاودانگی را
اواز باران را . . . . .
تمام شب"رد پای باد را دنبال کردم
شب با تمام سیاهیش مرا در اغوش گرفته بود من سر بر دامن سیاهش نهاده بودم و اشک می ریختم.
ای کاش رویاها یم بودند و می دیدند چه قدر دوستشان دارم
باز خیال بلند پروازم مرا تنها گذاشت و من ماندم و تنهایی وسکوت و خلوت خالی از فکر.
اما خوب میدانم که خیال بلند پروازم
در دنیای سر سبز رویا هایم
دست در دست فرشتگان کوچک و قاصدکهای سبک بال گوشه ای روی ابرهای پنبه ای نشسته اند و مرا نگاه میکنند.
وهراز گاهی برای ستاره ای که از کنارشان میگذرد دست تکان میدهند.
وقتی سال نو میشه همه چیز دوباره از نو اغاز میشه همه چیز تازه میشه و رنگ سبز به طبیعت شادابی خاصی می بخشد که توی هیچ فصلی دیگه ای دیده نمی شه. گل ها اونقدر سر حال میشن که هیچ دستی دل چیدنشونو نداره یواش یواش سر و کله پروانه ها هم پیدا می شهکه رنگ بال ها شون خودش عالمیه.
پرنده ها یه جور دیگه می خونن"یه جور دیگه پرواز می کنن هیچ کدومشون تنها نیستند همه شون جفت جفتناگر خوب دقت کنیم متوجه می شیم که همه چیز زیبا شده و حالتی رویایی به خودش گرفته ولی توی این دونیایی که همه چیز زیبا شوه و کاینات دارن یه جوری دل هم دیگه رو به دست می یارن فقط ادمیزاده که اون قدر دور و برش و شلوغ کرده که هیچ توجهی به این قضیه نداره و تقریبا دیگه عاشقی داره از یادش میره همه چیز براش رنگ سابق رو نداره ارزشش رو از دست داده حالا مردم از ترس اینکه عاشق نشن بی عاطفگی و نا جوون مردی را تمرین میکنن اره چون عاشق شدن ظرفیت میخواد بعضی ها شهامتشو دارن ولی ظرفیتشو نه و با کارهایی که میکنن عشق رو خشه دار و بی اعتماد میکنن و بعدم سعی میکنن تقصیر و گردن هم دیگه یا روزگاز بندازن و یا در نهایت خودشونو بد شانس و بد اقبال خطاب کنند.
ولی در این میان کسانی هستند که مشق عاشقی می کنن و درس عاشقی می خونن درس عاشقی میدن .
عشق اجتناب ناپذیره چون بخشی از وجود پروردگاره که در روح ادمی نقش بسته. میگن خدا به هر ادمی دو گوش و دو چشم و دو دست و دو کلیه داده ولی یه قلب و جفت دیگه شو تو سینه یه نفر دیگه گذاشته به خاطر همین عشق واقعی ارامش داره چون مکملشو پیدا کرده چون دیگه تنها نیست.
دو تا قلب می تونن خیلی کارا بکنن مثل دو تا دوست و دو تا پا. دو تا قلب می تونن یه خونه بسازن یه روستا یه شهر یه دنیا.دو تا قلب می تونن با هم یه زندگی بسازندوقتی دلا نزدیک می شن فاصله ها از بین می ره و دنیا یه جور دیگه می شه عاشق از یه دریچه دیگه به دنیا نگاه می کنه و همه چیز به نظرش زیبا و جذاب می اید.
خدای من یک سال گذشت
هر چه کردم دیدی و هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم
خدای من یک سال گذشت
هراسان شدم پناهم دادی بیمار شدم شفاهم دادی
ارامش و امنیت که رسید طبیب و پناه را از یاد بردم
خدای من یک سال و چهار فصل و دوازده ماه پی تقدیری نیکو میگشتم
خدای من چگونه مرا دوست داری؟
چگونه است که رهایم نمی کنی؟
چگونه است که هرگزوهرگز از تو نا امید نمی شوم ؟
این چه رسم خدایی است؟
خدای من اوای ملکوتی یا مقلب القلوب و الابصار می اید
تو مرا می خوانی که بخوانمت؟
این منم با حسرت سال های رفته یا مدبر اللیل و النهار
این منم با هزاران امید به سال های پیش رو یا محول الحول و الاحوال
خدای من بندگی را بپذیر و التماس مرا بشنو حول حالنا حول حالنا حول حالنا
خدای من ارزویم چه شد؟الی احسن الحال
خوب من بوی عطر تحویل می اید
چه مبارک تقدیری
دستانش گرمای مرا دارند
به اسمان گفتم پاکی اش را را به من بدهدگفت: چشمانش پاکی مرا دارند
از دشت سبزی زندگی را خواستم گفت: زندگی ات سبز تر از اوست
از دریا بزگی و ارامشش را خواستم گفت: قلبت به اندازه اقیانوس است
از ماه تابندگی صورتش را خواستم گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شود
به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت" چشمان پاکت" سبزی زندگی ات" بزرگی و ارامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه دهم جز..................
این...بگیر می تپد برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم