|
زندگی یعنی عشق یعنی فرو رفتن در ابی که نمی دانی عمق ان چه قدر است
|
گیسوی عمر شانه خورد
پاییز میان موی قدم نهاذ
بنگرید
چشمی به هم نهادیم و عمر رفت
(.) (.)
< . .>
( .....................)
اگه عشق این شکلی بود چیکار می کردید
اگه خوشبختی اسب بود
گدایان هیچ وقت پیاده نبودند![]()
![]()
وقتی دیدمش انتظار نداشتم که عاشقش بشم همش یک بازی بود همه چی از همین بازی شروع شد اصلا جدی نگرفتم تا اینکه احساس کردم دوستش دارم اون قدر دوستش داشتم که به خاطرش از خیلی چیزا بگزرم ولی می ترسم می ترسم که الان که می دونه دوستش دارم منو بذاره بره با اینکه مدت زیادی نیست که با هم اشنا شدیم ولی بد جوری دوستش دارم همه دوستام می گن که حالا اولش و بعد همه چی عادی میشه و بعضی اوقاتم از دستش خسته میشی ولی به نظر من هر کی خودش می تونه عشق و دوست داشتن شو تضمین کنه می تونه اونو واسه همیشه نگهداره یا اینکه اونو از بین ببره مثل جوراب و لباس نیست که بشه راحت در اورد یکی دیگه پوشید مگه تو قلبی که اندازه مشت دست چند نفر جا می گیرند یا چند تا عشق و می تونه عوض کنه و هیچیش نشه از این حرفا بگذریم فقط می خواستم اگه می شنوه اگه می خونه اگه به یاد من هست
بهش بگم
دوستش دارم خیلی زیاد
اون قدر که خودشم باورش نمی شه شایدم باور نکنه البته بهش حق می دم باور اینکه کسی به این سرعت دوست دارش بشه سخته ولی من واقعا
دددددووووسسستتتتتتشششش دددداااارررررممممم
بهار زیباست در ان شکی نیست
ولی زمانی زیباست که دلهاتونم زیبا باشه
همیشه سبز سبز باشید
بازهم سالی دیگر بهاری دیگرو مهمانی اشنا باز هم بابا نوروز و قصه سخاوت دستان خدا. خوابمان نبرد شاید بیدار شدیم و دیدیم که بنفشه ها چه قدر پیر شده اند.بهار انقدر منتظر نمی ماند تا سبز شویم براستی چه قدر سهممان را از زندگی گرفتیم؟
رویش را بیاموزیم و بیاموزانیم قبل از انکه لرزش وریزشی به خود بگیریم ادمها همیشه کفشهای خود را در کودکی هایشان جا می گذارند و بزرگ می شوند می گویید نه؟
خوب نگاه کنیدکه چگونهدفتر ایام گذشته را با اهی از سر دلتنگی و افسوس ورق می زنند باید یادمان باشد که امروز همان فردایی است که دیروز منتظرش بودیم.
بهار تنها یک فصل نیست .بهار من و تو هستیم در مسیر زندگی که اگر نخواهیم زمستانیم سردوسخت. بهار گذشتن از فصلها خود دیگر خدا نیست.
نکند عادت کنیم که خوبی های یکدیگر را از یاد ببریم و صیاد فرصتی برای دیدن عیبهای هم باشیم حیف از چشمانمان نیست؟
all peopel say the sky is blue but i say the sky is brown becuse i see the blue sky in your brown eyes.
همه مردم می گویند اسمان ابی است اما من می گویم قهوه ای ایست چون من اسمان ابی را در چشمان قهوه ای تو می بینم
زندگی زندانست
و در ان
زنده بودن بی شوق
زنده بودن " تهی از شور حیات
زندگی
خیمه شب بازی بس مسخره است
در دل یک زندان
اه
بازیچه شدن
چه غم
جانکاهی است.
انسان چه طور میتونه به این زندگی زیبا بگه که روش اهن را در کوهستان پیر ستایش میکنن. اره چه طور می شه گفت خوشبختیم در حالی که زخم عمیق یک نیرنگ توی دل کوچک و پر غم تو بیداد میکنه اخه اصلا می شه به این جان کندن تدریجی زندگی گفت اگه یه روز از من بپرسند زندگی چیه؟ میگم مثل یه خط سیاه بی انتهاست که باز اولش یک ذره نور داره ولی هر چه جلو تر میری هرچی بیشتر زجر می کشی هر چی بیشتر زخم می خوری و هر چه قدر که در مانده تر می شی چشماتو واسه پیدا کردن یه پنجرخ می چرخونی تیرگی بیشتر وبیشتر میشه انوقت به این بر هوت اندیشه عادت می کنیم و ان وقت در سوگ چکاوک های شکسته بال دیگر دلگیر نخواهیم شد و بوی گندیدگی مرداب را چنان حقیقت محض باور داریم بی انکه بدانیم چرا؟
اه چرا نمی توان جنگید و خوب ماند . چرا باید زخم خورد و فریب داد برای چیزی که اسمش زندگی است پس همان بهتر نه این زندگی را هدیه کسانی کرد که دلشان می خواهد فرصت بیشتری برای کشتن احساسات یکدیگر داشته باشند و خود کوله بار اندوه زای پرسش های بی جواب را تا ابدیت ان جایی که شاید نور در محبس ظلمت اسیر نباشد ببریم و به این بیاندیشیم که ما چه زود سم ختیم
خیلی زود
برای افتخار کردن چیزهایی زیبا تر از
غم هایت خواهی یافت
دوست من!!!